![]() |
![]() |
|
| گاهنوشت های یک مونای مهماندار |
|
شاید یه کوچولو زود باشه... برای تشکر، برای سپاس اما میخوام به پاس حضورت در کنارم، بنویسم... بسرایم و بخونم... میدونم بلد نیستم خوب بنویسم و بیان کنم! اما میخوام به حرمت روزها... ماهها و شاید سالهای دوری که قراره در کنارم باشی بنویسم... به حرمت خنده های ریز ریزی که از حسادتهای بچگونه ی من نسبت به هواخواهانت!!! تو دلت کردی، بنویسم... امشب اشک ریختم... بی مهابا... بی پروا... از شور... از عشق... از غصّه... از فکر... از ترس از دست دادنت... از دوری... نمیخوام به این فکر کنم که منو نمیخوای و همه ی اینا یه خواب شیرینه... نمیخوام به این فکر کنم تو چشمات یه چیزای مبهم هستش که نمیفهمم... فهم و درک درست و غلط منو بی خیال... تو کمکم کــــــن... تو بذار بفهمم... میدونی که علیرغم سن کم، سالهای سخت و پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتم... و موندم تو اون سالهای لعنتی... میدونی که خُرد شدم و حرف نزدم... سکوت کردم و هرچی حرف بود ریختم تو این چشمها...همون چشمها و نگاهی که گفتی آدمو غرق میکنه... کمــــک کن... بذار این درجا زدن منو ول کنه... من فقط اینو از تو میخوام... میفهمی اینو؟ بذار حسّت کنم.... بذار بازم لحظه های با تو بودن رو لمس کنم... قصه ی مونا رو از نو بنویس... مونا رسیده ته ته داستان. به زیاد عادتم بده... نذار به کم قانع باشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونا |
|
|
ســــــــلام جمعه ای که گذشت، با کروی محترم پروازی تشریف مبارکمون رو بردیم مشهد، که پس از چند ساعت استراحت، بریم مدینه. واسه همین با چند تا از بچه ها رفتیم حرم و بعدش برگشتیم هتل که یه چرتی بزنیم و به قولی، سر حال بریم پرواز. من و هم اتاقیم، تمام پرده های اتاق رو کشیدیم و چراغ ها رو هم خاموش کردیم تا شب را شبیه سازی کنیم. نیم ساعتی نگذشته بود که خواب هر دومون عمیق شد. یه لحظه احساس کردم صدای کشیدن کارت روی در اتاق میاد، انگار کسی تمام تلاش خودش رو به کار گرفته بود که وارد اتاق بشه. بنده خدا اصلاً تقصیری نداشت. چون پذیرش بهش کارت ورود به همون اتاقی رو داده بود که اون موقع، متعلّق به ما بود. چشمتون روز بد نبینه !!! من که لال شده بودم، نمیدونستم چه کار کنم؟ فقط پریدم رو تخت دوستم و سفت چسبیده بودم بهش. حالا در نظر داشته باشید که اون شخص سوم، هنوز در حال تلاش کردن بود. دَر باز شد و سایه اش افتاد رو دیوار اتاق ! چنان جیغی کشیدیم که نگو و نپرس ! بدبخت فکر کنم از ترس، سکته ی اول و دوم رو با هم رَد کرد! از ترس در و محکم کوبید و رفت! تلفن رو برداشتم، زنگ زدم به پذیرش و هرچی از دهنم در اومد بارش کردم. خاک بر سرشون، انگار نه انگار (به قول خودشون) بهترین هتل مشهده، پرسیدم اینجا هتله یا کاروانسرا که هر کی هر کیه؟ یعنی شما نباید تو اون سیستم لعنتی ثبت کنی که این اتاق رو قبلاً به یکی دیگه دادی؟ بعدش زنگ زدم اتاق آقای سرمهماندار و با ترس و لرز و آب و تاب ِ هر چه بیشتر، قضیه رو تعریف کردم. (البته کمی با تحریک حس غیرت مردانه!) یه سری هم اون حالشون رو گرفت و کلی کیف کردم. بالاخره داستان فیصله پیدا کرد و ما راهی مدینه شدیم. مدینه هم رفتیم هتل خوابیدیم و کلی خستگی در کردیم و صبحش رفتیم حرم. یعنی ماشالله هزار ماشالله، من تو کمتر از 24 ساعت هم به پابوس امام رضا رفته بودم و هم حرم پیغمبر. یه اتفاق خنده دار دیگه هم افتاد که الآن هم که بهش فکر میکنم، از خنده ضعف میکنم! تو راه مدینه به جدّه، رفتم جلو و یه سَری به کابین خلبان زدم. همینجوری واسه اینکه احترام گذاشته باشم، تعارف کردم که کاپیتان نوشیدنی یا آبمیوه میل دارید براتون بیارم ؟ (از اونجائی که تعارف اومد و نیومد داره) تعارفم گرفت و ایشون فرمودن که بلـــــــه! اگه لطف کنی من یه لیوان آب هویج پرتقال میخوام (شایان ذکر هست که عربستان، با این آبمیوه های اَجَق وَجَقش منو کشته). از کمک خلبان و مهندس پرواز هم سوال کردم و حواسم گرم حرف زدن با اونا شد. واسه همین یادم رفت کاپیتان دقیقاً چی گفته بود؟ اومدم بپرسم : پس کاپیتان شما هویج پرتقال میخواستید؟؟؟ که ناخودآگاه گفتم: پس، کاپیتان شما هویج بودین ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! یهو چهــارتاییمون از خنده منفجر شدیم، شانس آوردم این آقای خلبان، منو میشناخت و لطف و محبت پدرانه اش همیشه شامل حال منه! وگرنه همونجا پَرتَم میکرد پائین! پ.ن1: از عزیز دلم که در تمام مدّت این سفرها، مثل همیشه، تلفنی به من انرژی میده و نگران ِ خورد و خوراک و خواب منه، کمال تشکر رو دارم. پ.ن2: ماچ ماچ... بوس گنده! پ.ن3: اون ماچ و بوس گنده مالِ شما نبود، مال صاحبش بود.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونا |
|
|
سلام به روی ماه همگی این یکی دو هفته ی گذشته الحمدالله و خدا رو شکری خیلی خیلی سرگرم بودم و پروازها در حدّ جام جهانی سنگین بود و به اون صورت هم خسته ام نکرد. چون اصولاً از تلاش و جنب و جوش، خسته که نمیشم هیچ، کلّی هم انرژی میگیرم. از رخوت و سستی و بیکاری تنفّر دارم. هفته ی گذشته، همونطور که قبلاً اعلام کرده بودم، رفتیم حرم پیغمبر و جای همتون و خالی کردم. دفعه ی اولم نبود اما این دفعه با اون دفعه کلّی فرق داشت، این سری کلّی بغض داشتم، خیلی تنها بودم و از هر طرف به دَر بسته خورده بودم... خدا واسه هیچکدومتون نیاره، یه جور ِ خیلی ناجوریه. بگذریم از اینکه به خاطر تاخیرهای پیش اومده، وقت زیارتمون خیلی کم شده بود، اما چند ساعت هم خودش کلی غنیمت بود. بعد از تمام دعاها (ادعیّه) و خواسته های متدوال و یادآوری همتون به اسم، عاجزانه خواستم که خدایا، یا این عشق رو از سرم بنداز یا اینکه اگه صلاح میدونی، روابط دوباره از سَر گرفته بشه. نمیدونم! همه چی رو گذاشتم به عهده ی خود خدا... گفتم خدایا... خودت همیشه گفتی، هرچی میخواین از خودم بخواین و واسم واسطه نفرستین! حالا من هم از خودت میخوام که هرچی به صلاحه همون رقم بخوره. فقط زودتر همه چی رو مشخّص کن که خودت میدونی من بی طاقتم. بگذریم! تا رسیدم ایران (یزد)، از خستگی بیهوش شدم و پیش پیش لا لا... . شب که از خواب بیدار شدم*، دیدم تلفنم زنگ خورد و بــــــــــــــــله ! همونی که می باید، پشت خط بود. باورم نمی شد، یعنی به همین زودی... قرار بود چهارشنبه ساعت 11 شب تهران باشیم که به خاطر کم لطفی و عدم همکاری عوامل زمینی و خدمات فرودگاهی عربستان در جدّه، ما تازه ساعت پنج صبح پنج شنبه از جدّه بلند شدیم. مسافرای بیچاره چندین ساعت تو فرودگاه معطل شده بودن و همشون خسته و عصبی بودن و به همه چی، حتّی رنگ صندلی ها هم گیر میدادن... حالا تصوّرش رو بکنید که ما خودمون هم خسته و داغون و بی خواب بودیم. چشمتون روز بد نبینه! 2 ساعت از پرواز گذشته بود که خلبان اعلام کرد : مسافرین محترم، خلبان پرواز صحبت میکنه، به علت اینکه امروز روز ملّی ارتش جمهوری اسلامی هست، به علت مانور هواپیماهای جنگی و ارتش، تمام باندهای فرودگاه مهرآباد بسته شده، ما مجبوریم که به اصفهان بریم، دو سه ساعتی اونجا باشیم تا بتونیم برگردیم تهران! واااااای، یعنی انگار یه دیگ آبجوش رو سر هممون ریخته باشن. دیوونه کننده بود، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. هیچی دیگه با 258 تا مسافر رفتیم اصفهان، تو هواپیما موندیم، سوختگیری هم کردیم، دری وری هم شنیدیم، خندیدیم و اومدیم دیگه. چه میشه کرد؟ ولی جالب تر از همه قسمتی بود که میخواستیم از اصفهان بیایم تهران... سرمهماندار (میخوام بگم ببینید خستگی با آدم چه میکنه؟) اعلام کرد: خانمها، آقایان... لطفاً سریعتر روی صندلی خودتون مستقر بشید و آماده ی پرواز باشید... ایشالله اگه خدا بخواد، داریم تشریفمون !!!!! رو میبریم تهران. تازه یخ همه آب شد و یادشون افتاد (یعنی میتونن) لبخند بزنن. *: این بیدار خوابی و بهم خوردن ساعت خواب که میگن، همینه ها... روز میخوابی، شب بیداری. چند روز اینجوریه... دوباره یادت میآد عین بچه ی آدم روز بیدار باشی، شب بخوابی. حالا مگه خوابت میبره؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونا |
|
|
خوشا شیراز و وضع بی مثالش
عاشق شب نشینی و مهمونی های شبانه ی شیرازم. مخصوصاْ که باعث بشه آتیش زیر خاکستر یه عشق کهنه٬ دوباره شعله ور بشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونا |
|
|
سلام از اونجائی که مونا آدمی نیست که تک و تنها از فرصت و الطاف الهی استفاده کنه، بنابراین.... از اذان صبح روز دوشنبه تا اذان مغرب و عشاء همون روز، هر چی دعا تو قلبهای بزرگ و دل کوچولوتونه، بفرستید به دل مونا که براتون ببره مدینه. نایب الزیّاره همتون هستم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
پرواز گذشته، پرواز بسیار بسیار خوبی بود، جاتون خالی، پروازهای اقامتی اصولاً سعی میکنیم بهمون خوش بگذره. مخصوصاً شبی که رسیدیم رشت، تمام کروی پروازی از مهماندار بگیر تا مهندس پرواز و خلبان و کمک خلبان، (13 نفری) شام با هم رفتیم به یکی از رستوران های معروف و قید هرچی رژیم و محافظه کاری بود رو زدیم و به قول یکی از راننده هامون یه شام مَشتی پلنگی زدیم به بدن! (اوه اوه !!!! اگه بابائی بفهمه من از این اصطلاحات استفاده میکنم یه چند روزی باهام قهر میکنه) داشتم میگفتم بعدش هم که یه پیاده روی شبانه ی حسابی و بولوتوث بازی با اسامی ناشناخته و خنده و جیغ و داد و فریاد و تو سر و کله ی هم زدن و از سر و کول هم بالا رفتن... حسابی جاتون سبز چمنی بود. خود ِ پرواز هم که خدا رو شکری خوب انجام شد و مسافرهای خوبی بودن. اما این مهماندارهای جدیدمون خیلی خسته شده بودن، دلم براشون سوخته بود و سعی میکردم جوری کار کنم که کاراشون سبکتر شه اما یکی دو تا از بچه ها میگفتن، بذار کارشون رو خودشون انجام بدن! باید بهشون مسئولیت داد تا بتونن خودشون رو با این وضعیت آداپت کنن. اما من دلم نمیومد! گرچه میدونم کاملاً حق با بچه ها بود. شهر بعدی که رفتیم یزد بود، که اوایل بامداد رسیدیم و قرار شد چند ساعتی تو هتل استراحت کنیم و با پرواز بعدی به اصطلاح خودمون به صورت Dead Head برگردیم تهران. (یعنی ما هم مثل مسافر، روی صندلی مسافر میشینیم و مسئولیت کاری نداریم). داشتم میگفتم، تا پروازمون نشست یزد و مسافر پیاده شد و ما هم مسیر طولانی فرودگاه تا هتل رو طی کنیم، ساعت 2 صبح رسیدیم هتل و قرار شد ساعت پنج و نیم دوباره به سمت فرودگاه حرکت کنیم. صبح که رفتیم فرودگاه، پرواز به خاطر بارش بارون و هوای بد تاخیر خورد و ما 3 ساعت تو فرودگاه معطل شدیم. انقدر خوابم میومد که از سرمهماندارم اجازه گرفتم که با یکی از دخترا برم نمازخونه و یه چرتی بزنیم و موقع پرواز بیاد و صدامون کنه. سرتون رو درد نیارم که بیدار شدن با صدای بلند و فریاد گونه ی آقای سرمهماندار همانا و ترسیدن و پریدن من از خواب همانا ... موقعی که از نمازخونه وارد سالن ترانزیت شدم چون هنوز تعادلم رو به دست نیاورده بودم جلوی 100 نفر چشمام سیاهی رفت و نقش بر زمین شدم. صحنه انقدر دلخراش بود که همه به جای خنده، برای کمک به طرفم هجوم آوردن. کُلاهم افتاده بود یه طرف، موبایلم یه گوشه و خودمم که ولو شده بودم. نمیدونم چطوری خودمو رسوندم دستشوئی... اما چنان اشکی میریختم که نگو و نپرس. بدنم که کرخ شده بود اما اشکم از ترس بود. آخه بدجوری از خواب پریده بودم. با همون صورت سرخ و دست و پای مجروح، سوار پرواز شدم. کاپیتان برای اینکه من بخندم به بچه ها گفت هر کی پرسید مونا چرا گریه میکنه؟ بگین سگش مُرده. تا رسیدم تهران رفتم دکتر و بعدش هم پریدم رفتم دانشگاه. الآن هم مُچ دست چپم توی آتِل تشریف داره و زانوی چپم هم سیاه شده و نیشم تا بنا گوشم بازه چون... خودم میدونم بادنجون بَم آفت نداره. پ.ن1: چرا من هیچی از فوتبال سَر در نمیارم، الآن بازی رُم با منچستر بود. اما هیچی ازش نفهمیدم. پ.ن2: دستم به شدت ضرب دیده و کوفته شده، اما الحمدالله نه شکسته و نه در رفته! اما چون من زیاد وَرجه وورجه میکنم و نمیتونم آروم بشینم، دکتر گفته چند روز تو آتل باشه تا زیاد حرکتش ندم، چون اگه یادتون باشه مُچ دستم یه بار دیگه هم آسیب دیده بود. بعدش هم گفت از مُچ بند طبی استفاده کنم، تا مشکل برطرف شه. نگران نباشید! پ.ن3:ساعت 3:33 بامداد هستش. یادش بخیر یه دوست داشتم میگفت هر موقع چشت یهوئی!!!!! به ساعتی بیفته که اعدادش یکیه، مثل 2:22 یا 5:55 و ... ، اون موقع معشوقت داره بهت فکر میکنه. خنده ام گرفت! یه خنده ی تلخ! حالا کی؟ این وسط داره به من فکر میکنه، الله و اعلم ! لطفاً پیدا کنید پرتقال فروش رو؟ و بهش بگین بگیره بخوابه که فردا هم روز خداست. پ.ن4: خواهش میکنم٬ لطفاً برید به این آدرس و اونجا رو امضا کنید. به یک میلیون امضا نیازه تا GOOGLE EARTH اسم بی مورد و بیگانه "ARABIAN GULF" رو به "PERSIAN GULF" تغییر بده و تصحیحش کنه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
سلام با اینکه خیلی دلم برای نوشتن لک زده و خیلی حرف دارم برای نگاشتن، اما انگار این رخوت و سستی بهاری، هم این دختر پر انرژی و هم احساساتش رو، (هر دو رو با هم) درگیر کرده. این چند وقت خدا رو شکری خیلی سرم شلوغه و پروازها هم خیلی زیاد شده. الحمدالله از این وضعیت خیلی راضیم و کاملاً سر خودم رو به کار، آموزش و راه انداختن این مهماندارهای جدید گرم کردم. البته یه چند روزی هم از این ویروس جدید خوشگلا گرفته بودم و مدام راه بین خونه و بیمارستان رو گز میکردم. آخرش هم به بابا گفتم من دکتر خودمو میخوام، تا پیش اون نرَم خوب نمیشم. بابا هم که دید لوسانه ی دخترش خیلی بالا میباشد به حرفش گوش داد و دخترش رو برد پیش همون دکتر مورد علاقه اش. البته شایان ذکر هستش که این دکتر مورد علاقه ی من یه سال از خدا کوچولوتره و چون از دوران طفولیت همش پیش اون میرفتم، دیگه تا منو میبینه، میفهمه من چمه؟ خلاصه اینکه من هم خیلی دوستش دارم و هر موقع که میبینمش، تا یه ملچ مولوچ آبدار ازش نکنم، نمیتونم بشینم پای حرفاش. جالب هم اینجاست وقتی میرم پیشش، چنان انرژی مثبتی ازش میگیرم که زود رو به بهبودی میذارم. گرچه تجربیات و مهارتش رو در امر پزشکی نباید نادیده گرفت. خدا رو شکری الآن یه کم بهترم. الآن هم یه دو سه ساعتی میشه که از چند پرواز نسبتاً سنگین داخلی رسیدم خونه و یه چائی دپش برای خودم دَم کردم و نشستم پای این سیستم. امروز توی پرواز در ارتفاع 35000 پائی، یه خانومه (به خدا خیلی جدی) ازم سوال کرد: ببخشید خانوم این آبی ِ آسمونه یا دریا؟؟؟؟؟؟ !!!!!! منم که باز دوباره نزدیک بود از خنده غش کنم، رگ شیطنتم گل کرد و جلوی خودمو گرفتم و گفتم: وا؟؟؟؟؟؟ خانوم، اینجا هواپیماست، سوار زیر دریائی نشدین که!!!!!! فردا عصر، به طرف یکی از شهرهای شمالی پرواز میکنیم، نصف روز اونجا به گشت و گذار می پردازیم و بعدش میریم مدینه، از مدینه به سمت جدّه و از جدّه هم به یکی از شهرهای کویری و از اونجا هم اگه خدا بخواد و قسمت کنه که سه شنبه عصر، برم دانشگاه، سر ِ کلاس...... میام تهران. مواظب خودتون باشید.... قدر خودتون رو بدونید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
اینطوری نمیشه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
نه میشه باورت کنم... نه میشه از تو رد بشم نه میشه خوب من بشی... نه میشه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی... نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی... نه میتونم رهات کنم نه میتونه تو خلوتش... دلم صدا کنه تو رو نه میتونم بگم بمون... نه میتونم بگم برو کجا برم که عطر تو... نپیچه تو لحظه هام قصه مو از کجا بگم... که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم... توئی که معنی منی توئی که از منی اگر... تیشه به ریشه میزنی نه ساده ای، نه خط خطی... نه دشمنی، نه هم نفس نه با تو جای موندن ِ ... نه مونده را پیش و پس نمیشه با تو باشم و ... اسیر دست غم نشم فقط میخوام با خواستنت...تا هستم از تو کم نشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
سال نو مبارک یه سلام جدید تو سال جدید. امیدوارم که سال جدید برای همگی همراه با سلامتی و دلخوشی باشه. پر از Money و مثل Honey . امسال شانس اینو داشتم که زمان تحویل سال نو، در کنار خانواده مهربونم باشم و بتونم از نعمت حضورشون بهره مند بشم. امیدوارم که امسال همه، با موفقیت به خواسته های دلشون برسن و سعادت رو به معنای واقعی و اونطور که خودشون معنی میکنن، تجربه کنن. همه تون رو به نقاش بال پروانه ها میسپارم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی دنبال تاکستان خوشبختی دویدن
چیدن یک خوشه از آن یا نچیدن این تمام زندگانیست |
| پیوندهای روزانه |
|
لیست وبلاگ های به روز شده اهدای زندگی دوباره به دیگران آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|