تبليغاتX
سفر نوشته
سفرنوشته
گاهنوشت های مونای مهماندار
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
‍confirm‌ رو رد كن بياد

سلام

 

اصولاً تو زندگي كاري، خيلي سوال ميكنم. دلم ميخواد از همه چيز سر در بيارم. يا حتي براي اطمينان بيشتر، هميشه تائيد يا به قول خارجي ها Confirm همه چي رو ميگيرم. (يعني من خيلي خارجي هستم!!!!!) اما  گويا اين سوالات هميشگي من، همسر جان رو هم به ستوه آورد. حداقل در اين يه مورد كه تعريف ميكنم اينطوري بود.

 

تصور كنيد يه محيط خيلي رمانتيك... سكوت شب همه جا رو فراگرفته و نور شمع و عطر همسر جان همه چي رو متفاوت و عاشقانه كرده...  به حدي كه پنجره ها رو بستيم كه قلب ها از در و پنجره  نريزه بيرون...

 

در اين هنگام....

 

همسر جان (با آيكون قلب) : عزيزم... خيلي دوستت دارم.

من (با آيكون آخ جون، بازم بگو... هي بگو) :   really  ؟؟؟؟

همسر جان: كوفت و  really ...

 

 

 منفجر شديم از خنده!

+ نوشته شده توسط مونا.
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
فوتبالیست ها...

سلام

 

روزها يكي بعد از ديگري ميان و ميرن و ما همچنان مشغول پروازيم…

اما نكته قابل توجه اينه كه يا من پروازم يا همسر جان. يعني به محض اينكه من ميرسم خونه، اون ميره پرواز (يا شيفت) و يا بالعكس. كه همين باعث شده هر از چند گاهي، همسر جان، سَرمو با نق هاي شيرين و خواستني اش پُر كنه و از من بخواد كه تغيير شغل بدم. باري به هر جهت، از اونجا كه براي من زندگي مشتركم از هرچيزي بالاتر و والاتره، باعث شده رو پيشنهادش فكر كنم.

 

چند روز پيش تونستم تقريباً دو روز بدون دغدغه خاطر، تعطيل باشم. بنابراين در يك عمليات بسيار بسيار ويژه، خودم همراه با لنگرم به خونه ي مادر شوهر عزيز رفتم و كلي كنگر خوردم…

جالب اينجا بود كه يك روز از اون روز كه من اونجا بودم، همسر جان رفت پرواز و من همراه با خواهر شوهر نازنينم كلي به گشت و گذار پرداختيم.

 

راستي

امروز تو پرواز تهران به استانبول، ما ميزبان اصحاب رسانه بوديم كه در بخش ورزشي فعاليت ميكنند. مثل مجريان برنامه هاي ورزشي، گويندگان خبر ورزشي مثل آقاي عادل فردوسي پور و خيلي هاي ديگه كه من يا چهره شون رو شناختم يا صداشون رو يا اينكه هيچ كدومشو… !!!!

اينطور كه خودشون گفتن، گويا قراره با همتايان تــــُرك  خودشون در تركيه، مسابقه  فوتبال دوستانه داشته باشن. آقاي فردوسي پور هم از مهاجمين تيم بودند گويا.

 

شكرانه:

خدايا، ازت ميخوايم هميشه نور اميدت تو دلهاي ما برقرار و تابنده باشه… ازت ميخوايم افكار منفي و خيال بافي هائي كه جز ايجاد ناراحتي براي ما، فايده اي نداره رو ازمون دور كني… و يادت رو تو ذهن و قلب من ما جاري كني… خدايا از اينكه اميدمون رو نااميد نميكني، سپاسگزاريم.

خدايا.. خداتا ميخوامت.

 

+ نوشته شده توسط مونا.
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
Seviyorum Seni Yar

سلام

 

راستش خیلی دلم میخواد مثل همیشه بیام و به همتون سر بزنم یا اینجا چیزی بنویسم اما خب بیش از اندازه درگیر کار و زندگی شدم. (در نوع خود بی همتا...)

از طرفی دارم همسر گرامی رو راضی می کنم تا بخشی از تجربیات یا حتی دست نوشته های خودشو در اختیارم بذاره تا اینجا قرار بدم. به نظر خودم اگه وقت اجازه بده و این امکان میسر بشه٬ وبلاگم خیلی متفاوت با دفعه های قبل میشه و رنگ و بوی خاصی میگیره.

 

باری به هر جهت٬ دارم سعی میکنم که پر مشغلگی٬ منو به سکوت وبلاگی نکشونه. امیدوارم خدا کمکم کنه.

 

*تا یادم نرفته این هم بگم که:

ترافیک باند پرواز فرودگاه مهرآباد تهران٬ مثل ترافیک پل مدیریت و بزرگراه همت شده! یعنی چی؟ یعنی :

اگه تا ساعت ۵/۵ صبح تونستی ازش عبور کنی که هیچی... در غیر اینصورت تا ۸-۹ صبح تو ترافیکی.

 

شکرانه:

خدایا ممنونیم که انقدر صبورانه و با عطوفت٬ به صبر و بردباری ما٬ تو روزهای سخت پاسخ میدی...

خدایا.. ما اگه تورو نداشتیم چیکار میکردیم آخه؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مونا.
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
و اين بار بشنوید از همكاران امنيت پرواز

سلام

 

چند شب پيش، تو پرواز يكي از همكاران امنيت از من خواست كه چند دقيقه اي كنارش بشينم تا صحبت كوتاهي با من داشته باشه. از اونجائي كه چندين و چند بار با ايشون پرواز انجام داده بودم با كمال ميل قبول كردم و پاي صحبتش نشستم.

 

صحبت رو از اونجائي شروع كرد كه همه در ابتداي نصايح برادرانشون اظهار ميكنن:

خانوم ...، شما براي من مثل خواهرم به حساب مياي و با توجه با شناختي كه از شما دارم هميشه ارزشتون براي من والا بوده و هست و ... از اين قبيل حرفها.

 

حالا خودم هزار و يك فكر به ذهنم خطور كرد كه چي ميخواد بگه؟!!!! چه كار اشتباهي از من سر زده؟

ادامه داد كه :

 

شما كه اينقدر خوب كار ميكنيد، براي كارتون ارزش قائل هستيد و به شغلتون علاقمند هستيد، اگه حجابتون رو هم رعايت كنيد، همه چي تكميل ميشه!

 

من دهنم باز موند... البته حرفش برام تا حدودي منطقي بود... چون من خودم اينو ميدونم كه وقتي در چارچوب نظام جمهوري اسلامي به استخدام شركتي در ميام، پس بايد به قوانينش احترام بذارم... و عرف اجتماعي رو رعايت كنم.

اما مشكلم اينجا بود كه من فقط كمي از موهام از مقنعه ام بيرون اومده بود. موهام هم رنگ خارج از عرف و نامقبولي نداره. موهاي خودم بود كه اون هم مشكي مشكي هستش...

در جوابشون گفتم: بله، فرمايشتون درسته... من در جواب حرف منطقي شما، صحبتي نميتونم داشته باشم. (در صورتي كه داشتم، خوبش هم داشتم؛ اما حوصله نداشتم)

باز هم ادامه داد كه:

 

ميدونيد خانوم ....؟؟؟ ماها كه تو هواپيما كار ميكنيم، ممكنه هر اتفاقي برامون تو پرواز بيافته... ممكنه باعث بشه اگه حادثه اي برامون رخ داد، گوشت و خونمون با هم عجين بشه و بخشي از ذات و وجود شما، تو قبر من قرار بگيره يا بالعكس. بنابراين ما بايد خودمون رو مسئول بدونيم و به گناه آلوده نشيم...

 

فکر کنم قيافه ي من واقعاً ديدني بود!!! چشمام از شدت تعجب گرد٬ مشتم از شدت عصبانیت گره شده بود و لبم رو از شدت تاسف گاز گرفته بودم.

نذاشتم حرفش تموم شه... گفتم ببخشيد انگار منو صدا كردن... كارم دارن.

 

بماند که بعدش چه حرصی خوردم و چه اعصابی از من داغون شد...

 

خدايا... ميگن كه گفتي سرنوشتمون تا سال بعد، تو همين شبهاي عزيز رقم ميخوره.

بنابراين ازت ميخوايم به همه ي بنده هات، تن سالم بدي... ميخوايم همه ي بيمارستان ها، خالي از مريض بشه. ازت ميخوايم كه دكترها از يه راه ديگه كسب روزي كنن، يا اگر هم ميخوان طبابت كنن بابت به دنيا آوردن بچه هاي سالم و انجام اعمال زيبايي باشه.

خدايا ازت ميخوايم كه سايه ي تمام بزرگترهامون رو بالاي سرمون نگه داري... خدايا آرزو ميكنيم به روزي ِ همه ي ما بركت بدي و همه رو حداقل تا سطح متوسطي از اجتماع برسوني كه طعم رفاه رو تو زندگيشون تجربه كنن. ميخوايـــم قســــــَمــــت بديم به حق همين شبهاي عزيز، صلح رو توي دنيامون گسترش بدي... عاقبت بخير و خوشبختمون كن...

 

آمين يا رب العالمين

 

 

+ نوشته شده توسط مونا.


Design : LearningBet