تبليغاتX
سفر نوشته - سوتی ِ سال
گاهنوشت های یک مونای مهماندار

 

ســــــــلام

 

جمعه ای که گذشت، با کروی محترم پروازی تشریف مبارکمون رو بردیم مشهد، که پس از چند ساعت استراحت، بریم مدینه. واسه همین با چند تا از بچه ها رفتیم حرم و بعدش برگشتیم هتل که یه چرتی بزنیم و به قولی، سر حال بریم پرواز.

من و هم اتاقیم، تمام پرده های اتاق رو کشیدیم و چراغ ها رو هم خاموش کردیم تا شب را شبیه سازی کنیم. نیم ساعتی نگذشته بود که خواب هر دومون عمیق شد. یه لحظه احساس کردم صدای کشیدن کارت روی در اتاق میاد، انگار کسی تمام تلاش خودش رو به کار گرفته بود که وارد اتاق بشه. بنده خدا اصلاً تقصیری نداشت. چون پذیرش بهش کارت ورود به همون اتاقی رو داده بود که اون موقع، متعلّق به ما بود.

 

چشمتون روز بد نبینه !!! من که لال شده بودم، نمیدونستم چه کار کنم؟ فقط پریدم رو تخت دوستم و سفت چسبیده بودم بهش. حالا در نظر داشته باشید که اون شخص سوم، هنوز در حال تلاش کردن بود. دَر باز شد و سایه اش افتاد رو دیوار اتاق !  چنان جیغی کشیدیم که نگو و نپرس !

بدبخت فکر کنم از ترس، سکته ی اول و دوم رو با هم رَد کرد! از ترس در و محکم کوبید و رفت!

 

تلفن رو برداشتم، زنگ زدم به پذیرش و هرچی از دهنم در اومد بارش کردم. خاک بر سرشون، انگار نه انگار (به قول خودشون) بهترین هتل مشهده، پرسیدم اینجا هتله یا کاروانسرا که هر کی هر کیه؟ یعنی شما نباید تو اون سیستم لعنتی ثبت کنی که این اتاق رو قبلاً به یکی دیگه دادی؟

 

بعدش زنگ زدم اتاق آقای سرمهماندار و با ترس و لرز و آب و تاب ِ هر چه بیشتر، قضیه رو تعریف کردم. (البته کمی با تحریک حس غیرت مردانه!) یه سری هم اون حالشون رو گرفت و کلی کیف کردم.

 

بالاخره داستان فیصله پیدا کرد و ما راهی مدینه شدیم. مدینه هم رفتیم هتل خوابیدیم و کلی خستگی در کردیم و صبحش رفتیم حرم. یعنی ماشالله هزار ماشالله، من تو کمتر از 24 ساعت هم به پابوس امام رضا رفته بودم و هم حرم پیغمبر.

 

یه اتفاق خنده دار دیگه هم افتاد که الآن هم که بهش فکر میکنم، از خنده ضعف میکنم!

 

تو راه مدینه به جدّه، رفتم جلو و یه سَری به کابین خلبان زدم. همینجوری واسه اینکه احترام گذاشته باشم، تعارف کردم که کاپیتان نوشیدنی یا آبمیوه میل دارید براتون بیارم ؟ (از اونجائی که تعارف اومد و نیومد داره) تعارفم گرفت و ایشون فرمودن که بلـــــــه! اگه لطف کنی من یه لیوان آب هویج پرتقال میخوام (شایان ذکر هست که عربستان، با این آبمیوه های اَجَق وَجَقش منو کشته).

از کمک خلبان و مهندس پرواز هم سوال کردم و حواسم گرم حرف زدن با اونا شد. واسه همین یادم رفت کاپیتان دقیقاً چی گفته بود؟ اومدم بپرسم : پس کاپیتان شما هویج پرتقال میخواستید؟؟؟ که ناخودآگاه گفتم: پس، کاپیتان شما هویج بودین ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

یهو چهــارتاییمون از خنده منفجر شدیم، شانس آوردم این آقای خلبان، منو میشناخت و لطف و محبت پدرانه اش همیشه شامل حال منه! وگرنه همونجا پَرتَم میکرد پائین!

 

پ.ن1: از عزیز دلم که در تمام مدّت این سفرها، مثل همیشه، تلفنی به من انرژی میده و نگران ِ خورد و خوراک و خواب منه، کمال تشکر رو دارم.

 

پ.ن2: ماچ ماچ... بوس گنده!

 

پ.ن3: اون ماچ و بوس گنده مالِ شما نبود، مال صاحبش بود.......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
قطره هم ، دریاست اگر ، با دریاست
ورنه ، او قطره و
دریا ، دریاست...

پیوندهای روزانه
لیست وبلاگ های به روز شده
اهدای زندگی دوباره به دیگران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
خاطراتی برای فردا (امیر ، استاد گرانقدرم)
از پشت یک سوم (کیوان خان)
آسمان وانیلی (فروغ گلم)
من و جاده ... (امیر جاده ها)
روزی دیگر (محسن)
پابرهنه ی آلوده به باران (ساسوشای عزیز مهربونم)
این تویی . . . نه من ... (حمید)
نیمه اسفند (قاصدکم)
مادر... معشوقه ...همسر (آنای گل)
دل نوشته هام (رها جان)
چوزموری (سیاوش ایرانی)
پشه در سرزمین عجایب (پشه جونم)
نوای طولانی نی زار (نوای خوش قلب)
رها از رنج (اون یکی رها جان)
روزمزگی های یک مقیم مرکز! (مهسا جونی)
باران تابستانی (ندای عزیز)
آسمون آبی و هوای تازه میخوام (آقا نوید)
یادداشتهای شخصی یک عاشق جهانگردی (سپیده ی خوش قدم)
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش (مهربانو و سورنای عزیز)
پرکلاغی
خاطرات من (ووروج)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان